روزهای با تو
تقریبا روزی صد بار آب میخوای... قربون راه رفتنت برم، مثل برگی میمونی که خودشو به دست باد سپرده... از دوم شهریور علاقه بیشتری به رفتن در اتاقت و بازی با اسباب بازیهای اونجا نشون دادی...دست زدنهات اصلاح شده... مامانی و بابایی شدی، هرشب با بابا حموم می کنی، دیگه نمیذاری بابا راحت غذا بخوره، با سیستم کار کنه، کتاب بخونه...وقتی خونه ی مامان جون هستیم زیاد منو تحویل نمی گیری...همون شش دندون و داری که خیلی تیزن و حسابی مامان و موقع شیر خوردن گاز می گیری، البته بقیه هم از گاز گرفتنهات در امان نیستن...گاهی الکی میخندی، گاهی الکی گریه می کنی... عاشق بستنی هستی خصوصا از دست خاله مریم... ناخن گرفتنهات سخت تر شده،وقتی خوابی هوشیارتری نسبت به قبل دلم نمیاد خوابتو بهم بزنم وقتی بیداری بازیگوشی... به جاییکه دوست داری بری یا چیزی که دوست داری به دست بیاری اشاره می کنی... گوشی و برمیداری میذاری رو گوشت الو میگی... شونه کردن و یاد گرفتی از مامان جون... کتابی که دوستم بهجت بهت داده رو خیلی دوست داری... یکی از مشوقان اصلیه پیامهای بازرگانی هستی، تبلیغ نباشه عاشق دلپذیر، گلرنگ، چاکلز و چندتا دیگه از پیامهای بازرگانی هستی... خدا نکنه کسی از دیدرست دور بشه میدوی دنبالش، یکی از رفقای پروپاقرص دایی هادی هستی تو اتاقش، موقع خوابش، موقع کار با سیستم، موقع ارگ زدن... شعر که میخونیم زمزمه می کنی، صلوات و اذان و قرآن که می شنوی لبهاتو باز و بسته می کنی... با بچه ها خیلی جور هستی... تو اتاق تاریک و یا اتاقی که کسی توش نباشه نمیری... کانالهای تلویزیون و عوض می کنی... پایه هستی، رقصیدن، خوردن، خندیدن... بابا محسن خیلی دلش میخواد رقصیدن یادت بده... هر چی گم بشه یا تو سطل برنج یا تو جاپوشکی، از گوشیه بابا گرفته تا کنترل تلویزیون ... کلا یه وسیله رو میذاری تو چیزی شبیهه سطل ، با اینکارت اسباب بازیهاتم جمع می کنی ...بابا جون که میره رو تخت بخوابه میری باهاش بازی میکنی... باباجون که خرید می کنه دلی از عزا در میاری... گاهی اوقات به قول خاله مریم جلوی خنده هاتو میگیری... موقع آشپزی از دست مامان جون بهتر غذا میخوری... از دهن خودت درمیاری بزور میذاری دهن ما،نخوریم ناراحت میشی... سفره از دستت در امان نیست... امروز موقع ناهار علاقه به گرفتن قاشق داشتی...
کلا جیگر طلایی...


روزهای با تو
